• امروز : شنبه - ۵ اسفند - ۱۴۰۲
  • برابر با : 15 - شعبان - 1445
  • برابر با : Saturday - 24 February - 2024
2

ماجرای زندگی زنی که به دلیل رفاقت با آدم اشتباه زندگی و آینده اش خراب شد

  • کد خبر : 4048
  • 11 خرداد 1402 - 13:38
ماجرای زندگی زنی که به دلیل رفاقت با آدم اشتباه زندگی و آینده اش خراب شد
من و همسرم زندگی شیرینی داشتیم در حدی که همه به عشق ما حسادت می کردند تا اینکه من با سوسن آشنا شدم از آن پس به پارتی های شبانه رفتم و از همسرم طلاق گرفتم و فرزندانم را هم به او سپردم اما الان به خودم آمدم و بسیار پشیمانم.

به گزارش پایگاه خبری عصر توس؛ زن ۴۲ ساله ای که مدعی بود برای سپردن حضانت فرزندان به همسر سابقش اشتباه کرده است و اکنون تلاش می کند تا حداقل پسر خردسالش را زیر بال و پر خودش بگیرد درباره سرگذشت عجیب خود گفت: هنوز یک ماه بیشتر از پایان امتحاناتم در سال آخر دبیرستان نگذشته بود که محمود به خواستگاری ام آمد. او از دوستان شوهر خواهرم بود که از دوران نوجوانی رفاقت صمیمانه ای با یکدیگر داشتند برای همین خانواده ام نیز بلافاصله به او پاسخ مثبت دادند و این گونه زندگی مشترک ما در حالی آغاز شد که همسرم مردی باوقار و مهربان بود اگرچه محمود شغل ثابتی نداشت و همواره مجبور بود به کارهای مختلف تن دهد اما آن قدر صادق و بدون مکر و حیله بود که کارفرمایانش پاداش های خوبی به او می دادند و حتی او را برای یافتن شغلی مناسب کمک می کردند تا این که بالاخره همسرم فروشگاه گل های تزیینی راه اندازی کرد و اوضاع مالی ما روز به روز بهتر شد تا جایی که یک دستگاه پراید و منزلی نقلی خریدیم من و همسرم طوری به یکدیگر عشق می ورزیدیم که زبانزد فامیل شده بودیم.

در هر مجلسی سخن از عشق و وفا به میان می آمد حتما نام من و محمود هم بر زبان اطرافیانم جاری می شد از سوی دیگر هم من بیشتر وقتم را با دخترم می گذراندم و در تربیت او می کوشیدم در این شرایط همسرم نیز در یک شرکت نیمه دولتی، به عنوان راننده استخدام شد حالا آن قدر زندگی ما پر از آرامش و شیرین شده بود که خودم نیز این روزگار حیرت آور را باور نمی کردم. هنوز دخترم در مقطع ابتدایی درس می خواند که پسرم «یونس» به دنیا آمد و زندگی ما صفای دیگری گرفت اما من همچنان سرگرم فرزندانم بودم و به شدت امور تحصیلی دخترم را پیگیری می کردم به گونه ای که حتی نماینده اولیا در مدرسه شده بودم. خلاصه در یکی از همین روزها که از مدرسه بازمی گشتم با خواهر یکی از مادرانی آشنا شدم که آن روز برای بردن خواهر زاده اش به مدرسه آمده بود. آن روز به اصرار «سوسن» سوار خودرویش شدم و این گونه ارتباط صمیمانه ای بین ما آغاز شد سوسن که در محله ما و به طور مجردی زندگی می کرد حدود ۲ سال قبل از شوهرش طلاق گرفته بود به همین دلیل مدام مرا به مهمانی های شبانه اش دعوت می کرد و از زیبایی ها و متانت من نزد دوستانش به گونه ای غلو آمیز سخن می گفت من هم که از این تعریف و تمجیدها لذت می بردم هر بار بیشتر و با توصیه های سوسن چهره ام را آرایش می کردم و لباس هایی می پوشیدم که تا آن روز حتی پشت ویترین مغازه ها به این گونه لباس ها نگاه هم نمی کردم بالاخره خیلی زود گفتار و رفتار سوسن طوری مرا تحت تاثیر قرار داد که مانند او محرم و نامحرم را کنار گذاشتم و گاهی به همراه سوسن به مهمانی هایی می رفتم که امکان حضور مردان غریبه نیز در آن جا وجود داشت طولی نکشید که به پیشنهاد سوسن وارد شرکت های هرمی شدم و به فروش کالاهای نامرغوب یا کم مصرف روی آوردم چرا که سوسن معتقد بود زن باید از نظر مالی مستقل باشد  تا هر چیزی را که دوست داشت برای خودش بخرد!

در همین روزها بود که فهمیدم سوسن برای همین رفتارهای زننده سوءظن همسرش را برانگیخته و شوهرش نیز او را به دلیل آن چه خیانت می خواند طلاق داده است! ولی ارتباط من و سوسن به حدی رسیده بود که دیگر همسر و فرزندانم را فراموش کرده بودم و در گرداب ناهنجاری های اجتماعی دست و پا می زدم. همسرم که اوضاع را این گونه دید مرا نصیحت کرد که ارتباطم را با سوسن قطع کنم وقتی این موضوع را با سوسن در میان گذاشتم او خیلی خونسرد مرا به طلاق تشویق کرد و دوباره زیبایی های ظاهری و کمالات واهی مرا زیر ذره بین تعریف و تمجیدهایش برد. او گفت هزاران جوان خوش تیپ و پولدار سر تا پایت را طلا می گیرند! شوهری که قدر این همه زیبایی را نمی داند به درد زندگی مشترک هم نمی خورد خلاصه او چندین ماه تمام آن قدر از خیانت های مردان و بی وفایی و قدرنشناسی آن ها برایم بازگو کرد که بالاخره من به دام حرف های این شیطان نفوذی افتادم و تصمیم به طلاق گرفتم اگرچه محمود برای جلوگیری از این تصمیم احمقانه همه تلاشش را به کار برد اما مرغ من یک پا داشت تا جایی که همه حق و حقوقم را بخشیدم و حضانت فرزندانم را نیز به محمود سپردم.

چندین ماه بعد در حالی که نزد سوسن و در یک خانه با هم زندگی می کردیم با پیشنهاد شیطانی و احمقانه او به مدت یک ماه به عقد موقت جوانی درآمدم که از آشنایان او در همان پارتی های شبانه بود اما بلافاصله به خود آمدم و آن صیغه محرمیت را فسخ کردم.

ولی دیگر محمود که متوجه این ماجرا شده بود مرا از دیدار فرزندانم منع کرد. حالا هم در حالی که به شدت پشیمانم دلم برای فرزندانم تنگ شده است و قصد دارم حداقل حضانت پسر خردسالم را به عهده بگیرم و …

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

لینک کوتاه : http://asrtoos.ir/?p=4048

برچسب ها

ارسال نظرات

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

پایگاه خبر عصر توس/رسانه نسل امروز

دفتر مرکزی: مشهد

ایمیل: asrtoosnews@gmail.com